تبليغاتX
نامه های مامان به کودکش
سلام عزیز مادر .... سلام به همه.....

گل مامان حالت خوبه ؟ اینروزها فقط دیدن عکس رویایی تو توی این سایت بهم آرامش میده . دیگه هر جا که میرم نه آروم میشم و نه خوشحال. از این حالت خودم متنفرم.  بیشتر وقتی از خودم متنفر میشم که اینروزها بابت هر مشکلی که میرم دکتر ...بهم قرص فلوکسیتین میدن....دکتر پوست دکتر ارتوپد و دکتر مغز و اعصاب.....همه انگاری میدونن که من دارم به مرحله افسردگی میرسم....شاید هم رسیدم و خودم خبر ندارم.

دارم ناشکری میکنم میدونم.....اما به خدا دست خودم نیست عزیز مادر....اصلآ دست خودم نیست....یه فکر مثبت به ذهنم نمیرسه....همش افکار منفی....پدر باز هم رفت ماموریت....همه میگن خوش به حالت شوهرت هی میره ماموریت و برات سوغاتی میاره اما میدونی راستش رو بگم من فقط نگرانش میشم و همین و بس....حالا تا برگرده من دیوانه میشم.....تو چیزی میخوای بگم پدرت برات بیاره عزیزکم؟؟؟

دومین دختر خاله جانت هم بدنیا اومد....این یکی دیگه خارجی خارجیه آخه همونجا بدنیا اومد....نمیدونی چقدر دلم پر میکشه برا دیدنش....مامان بزرگ جان فعلآ رفتن اونجا و دارن با نوه هاشون کیف میکنن.....مامان بزرگ  و خاله هی دارن از من میپرسن که تورو کی میخوام بیارم به این دنیا....منم هی میگم نمیخوام نمیخوام.....میدونی چرا؟؟؟؟

من نمیخوام تورو از آسمون بیارم روی زمین زمینی ات کنم و بعد محکوم بشی به فنا.....نمیخواممممممممممم

گل مامان.....خیلی پیش خدا برای مامی دعا کن.....دعا کن که دلم آروم بگیره و بتونم نیمه پر لیوان رو ببینم.....نا امیدی خیلی بده....میدونم چرا اینطوری شدم.....توقع من از زندگی اینی نیست که الان دارم.....الان ما همه داریم زنده مانی میکنیم نه زندگانی....

فلسفی حرف زدم خوشگلم....مراقب خودت  فرشته های دورو و برت باش.....میبوسمت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:33  توسط مامان کودکی که بدنیا نیومده  | 

 

سلام به همه ...به نی نی به دزیره نازم و به زهرای بی وفا

 

حالتون خوبه؟

من زنده ام شکر خدا....اقلیما جونم ما اولین قسط رو دادیم خدا ۱۱۹ تای دیگه رو بخیر بگذرونه!!! لا مصب خیلی مبلغش بالاست و آدم هلاک میشه.

کلآ توی خونه بی اسباب و اثاثیه حالم زیاد خوب نیست.....همه بهم میگن خدا رو شکر یه سرپناه خریدید اما میدونید چیه....این سرپناه فقط و فقط ۲.۵ دانگش مال ماست و بانک لعنتی ۳.۵ دانگ به نام خودش زده و داره اینهمه هم سود میگیره ازمون به طوری که ۶ سال اول فقط باید قسط سود ها رو بدیم و تازه یه چک به مبلغ ۱۲۸.۰۰۰.۰۰۰ تومن از آقای همسر گرفتن با ضمانت من(من پشتش رو بعنوان ضامن امضا کردم) حالا با همه این اوصاف شما میگین این سرپناه هستش؟؟؟ من باید توش احساس آرامش کنم؟؟؟

باز هم خدا رو شکر....خدا رو شکر که بعضی ها ماهی ۱۰۰ میلیون درآمد دارن و ما داریم سگ دو میزنیم تا ماهی یک میلیون پول قسمطمون رو در بیاریم!!!

نی نی نازم ....تو بهتره پیش خدا محکم بشینی....حیف نیست بیای و سختی بکشی گلم؟؟؟ مامان نمیتونه ببینه تو کمبود داری توی زندگی....

فعلآ خبر خوب اینه که میتونم برم دنبال پرده....فعلآ خونه از بی قوارگی در بیاد....دعا کنید یه پرده شیک با قیمت مناسب پیدا کنم.....اصلآ بعضی وقتها میگم چه غلطی کردم شوهر کردم هااااااا...توی خونه پدر داشتیم راست راست میرفتیم میومدیم هااااااااا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 13:14  توسط مامان کودکی که بدنیا نیومده  | 

سلام دزیره نازنین...سلام عسل مامان

 

چی بیام بگم؟ از خونه جدید؟ از زندگی جدید؟ خب جونم براتون بگه....نی نی دیده که خونه مامان چقدر کوچولو هستش....یک خونه فسقلی با دو تا اتاق فسقلی تر....اما آشپزخانه اش خدایی نسبت به متراژ خونه خیلی خوب و مناسب از کار در اومده....اما راهش دوره....وقتی راه میفتم بیام سر کار...هر چی میام باز هم نمیرسم!!!! ای لعنت به این اتوبان همت!!!

دلم هم خیلی خیلی گرفته....همه اسباب اثاثیه (جهیزیه) ام رو این بابایی فروخت ...البته خودم هم راضی بودم بفروشیم چون که هیچ کدومش توی این خونه جا نمیشد اما خب من نمیخواستم اینهمه مفت بفروشمش...حالا الان به جز فرش و  میز صندلی دو نفره آشپزخونه هیچی نداریم....من که خیلی خیلی ناراحت و دلگیر ام....وقتی میرم خونه دلم میخواد برم توی رختخواب و بخوابم...دوست ندارم بیرون باشم....تن لخت خونه یه جورایی روی اعصابمه....وقتی فکر میکنم عقلم قد نمیده که بدونم تا کی این وضعیت ادامه داره؟؟؟ با این پولی که مونده عقلم میگه قرض و قوله ها رو تا حدودی پس بدیم اما دلم میگه وسایل خونه بخریم!!! البته نی نی جونم پدر ارجمندت اعلام کرد که قرض رو پس میده....از اثاث منزل خبری نیست و این منو نگران کرده....ضمن اینکه از بهمن ماه هم باید قسط وام بانک رو بدیم....ماهی یک میلیون و شصت و هفت هزار تومن!!!!!

اوضاعم خوب نیست....برای همین نیومدم بنویسم....اشتباه هم کردم....غر غر کردن اینجا تا حدودی آرومم میکنه....دارم از غصه میمیرم....اگه پارسال رفته بود زیر بار قسط و وام الان ما یه خونه ۱۰۰ متری داشتیم اونم تو یکی از بهترین جاهای شهر....اما افسوس....افسوس که کار از کار گذشته....این جیمی کارتر گند زده به مملکت و ما جزو قربانیان این مخمصه ایم!!

حالا مامان گلم...نازنینم....توی این اوضاع و احوال کی به فکر تو هستش؟؟؟ کی به بودن تو فکر میکنه....کی به داشتنت فکر میکنه؟؟؟

الهی.....خب شاید اونجا جات بهتر باشه....نا شکری نمیکنم اما منم اگه مامانم به دنیا نیاورده بود الان جام اونجا خیلی بهتر بود....نه به مرگ فکر میکردم و نه به خونه و وام و قسط!!!!

عزیز مامان جات راحته پیش خدا بمون....فعلآ

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 7:46  توسط مامان کودکی که بدنیا نیومده  | 

اسباب کشی کردیم....صاحبخونه قبلی خیلی اذیت کرد تا پول بده...آخر سر هم ۲۰۰ تومن نگه داشته واسه پول آب و برق و تلفن....توی این دو سال زندگی مشترک ما ۱۰۰ تومن پول آب و برق و تلفن ندادیم که این واسه ۲ ماه ۲۰۰ تومن نگه داشته

بیخیال....اسباب اثاثیه رو بردیم خونه خودمون اما نشد ساکن بشیم چون هنور توی بعضی واحد ها کارگر کار میکنه و الان خودمون علاف ایم!!!! رفتیم خونه مادر شوهر....دزیره خدا به داد من برسه...موافقی

عزیز مادر هنوز هم نمیتونیم تورو به این دنیا بیاریم از بس خونه کوچیکه و ما هم رفتیم زیر بار قرض و قسط سنگین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:3  توسط مامان کودکی که بدنیا نیومده  | 

سلام  دزیره نازنینم...سلام زهرای عزیزم سلام گل مادر

 

با خبر های خوب اومدم....البته من از اولش هم از این منطقه ای که الان خونه خریدیم خوشم نمی اومد اما خب بالاخره مجبور شدیم با متری ۲.۰۵۰.۰۰۰ ریال همونجا یک آپارتمان بگیریم دیگه....

بلی گل مامان اینروزها درگیر اسباب و اثاثیه جمع کردنیم و کلی کار و مشغله....تو که به مامان کمک میکنی؟؟؟

قضیه از این قراره که وقتی این آپارتمان رو جناب همسر دید و پسندید ...صاحب ملک پدرشون فوت شدن و یک هفته ای موضوع مسکوت موند تا اینکه مراسم تموم شد و ما تونستیم آقای صاحبخونه رو پیدا کنیم و بریم سراغ قولنامه و اینها ...انصافآ آدم خوبی بود که توی این شرایطی که اون منطقه متری ۲.۳۰۰.۰۰۰ تومن قیمت داره به ۲.۱۰۰.۰۰۰ تومن و بعد هم ۲.۰۵۰.۰۰۰ راضی شد....خدا خواست ولی خب چشمتون روز بد نبینه....در عرض یک هفته ۸۰.۰۰۰.۰۰۰ میلیون تومان پول جور کردن بابت قولنامه هم کار سختی بود!!!! مجبور شدم ماشینم رو بفروشم و کلی از بابتش ناراحتم...اما خدا رو شکر میکنم که سرپناهی خریدیم....حالا باید تا آخر این همفته هم ۱۰.۰۰۰.۰۰۰ تومن دیگه بهش بدیم و محضر هم که ۵۰.۰۰۰.۰۰۰ تومان...پوستمان کنده شد بخداااااااااااااا

دزیره نازنینم از اینکه اینقدر پیگیر بودی ممنونم...دعا های تو اثر کرد قشنگم...از ری را عزیزم هم ممنونم...من همین الان اون پیغام خصوصی ات را دیدم نازنین.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 16:55  توسط مامان کودکی که بدنیا نیومده  | 

سلام

سلام به همه

سلام به باد به باران به گل به آسمان به خورشید....

نمیخوام نا شکر باشم....نمیخوام اما نمیتونم....دیگه نمیتونم تحمل کنم....دیگه نمیدونم به کی و کجا پناه ببرم؟؟؟

اینجا دارم مینویسم که هیچوقت یادم نره....اضطراب و نگرانی که اینروزها دارم....بعضی وقتها در خودم نمیگنجم و دلم میخواد از توی جسمم خارج بشم...دارم ذره ذره هم خودم را نابود میکنم هم زندگی دو ساله ام را....در آستانه دو سالگی زندگی مشترک غرق افکار منفی ام....اونقدر که بهش گفتم از بعله گفتنم پشیمانم.

هر خونه ای که دست روش میذاریم ...نمیشه...مردم دیگه مرد نیستن که روی حرفشون بایستن....طرف امشب میگه طبقه سوم متری ۱.۸۰۰ فردا صبح میگه فراموشش کن...طبقه چهارم بدون پارکینگ متری ۱.۹۰۰!!!!

طرف امشب میگه متری ۱.۸۴۰...فردا میگه متری ۲.۱۰۰!!!

طرف میاد پای قرار داد و میخواد طبقه سوم رو بفروشه اما درست پای قولنامه شریکش زنگ میزنه و میگه اون واحد مال تو نیست و مال منه...نفروش!!!!

خدایایییییییییییییییییییییییییییییییییییی کم آوردم. خسته شدم....خسته شدم....راضی شدم برم اون سر تهران زندگی کنم با اینکه بافتش برام قابل هضم نیست....منی که تا حالا از میدون ونک پایین تر نرفتم حالا راضی شدم به ته تهران اما باز هم نمیشه

از زندگی خسته و بیزارم....از خودم بدم میاد....از انتخابم پشیمونم....کاش رفته بودم....کاش به جای جواب مثبت دادن رفته بودم....رفته بودم جایی که پیشرفت کنم....کاش رفته بودم استرالیا....کاش از تنهایی مهاجرت کردن نترسیده بودم....خدایا این چه سرنوشتی شده....

صاحبخانه تماس گرفت و گفت تا پایان آبان تخلیه کنید....اما ما هنوز خانه ای نداریم برای اسباب کشی! خدایا چرا باید آخر عاقبت درس خوندن اینهمه تلخ و زجرآور باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همش بهش میگم به جای دانشگاه شریف رفتن و درس خوندن و مهندس شدن باید میرفتی ژاپن....باید میرفتی مرده میسوزوندی که الان محتاج صاحبخونه های تازه به دوران رسیده نباشیم

گل مادر....عزیز مادر....تو هرگز در این شرایط خواهی آمد....هرگز....راستی خاله باز هم بار داره....اینبار انشاالله یه دخمل خاله دیگه برایت بیاره....اونور دنیا الهی سبلمت باشن هر دوتایی

دزیره نازنینم من از زهرای عزیزم بی خبرم....زهرا جان از خودت به من خبر بده نازنین اگه اومدی اینجا.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 9:1  توسط مامان کودکی که بدنیا نیومده  | 

سلام نی نی نازم سلام دزیره گلم سلام زهرای نازنین

اول از نی نی خودم عذر خواهی میکنم که مامان دیر دیر برا دل کوچولوش مینویسه

دوم از دزیره که نگرانم بود و پیگیر

سوم از زهرا جونم که ایمیل هاش بهم روحیه میده و شرمنده از اینکه توی این شرکت وقت نمیکنم سر بجنبونم و براش میل بذارم

راستش اوضاع دستم زیاد خوب نیست . یعنی رسمآ داره از کار میفته....شبها موقع خواب درد نمیذاره بخوابم....روزها درد امانم رو میبره و اینها همش بخاطر اینه که مجبورم کار کنم . برا همین مجبورم با این رئیس الاغ کار کنم و به جای بیش از یکنفر....

اوضاع و احوالم که بد نیست.....اینروزها پرم از اضطراب گل مادر....خودت میدونی چی شد....بذار برا دذیره و زهرا بگم ....من رفتم سفر سه روزه جاتون خالی بود اما درست شب آخر جناب همسر کلی ذوق مرگم کرد و گفت که صاحبخانه محترم فرمودن ۲ میلیون پول پیش اضافه بشه و ۳۰۰ تومن اجاره....منو میگی وسط آسمون و زمین داشتم بال بال میزدم....از دست صاحبخونه نه بلکه از دست همسر....آخه من میدونستم این صاحبخونه ما دندون گرده اما همسر میگفت که ۱۰۰ تومن اجاره رو زیاد میکنه و خلاص!!!

این از اوضاع احوال خونه...قراردادمون تا پایان مهر هستش و فعلآ که هنوز هیچی هنوز خونه پیدا نکردیم ضمن اینکه صاحبخونه گفته اگه بعد از قرار داد تا آبان بمونید باید گرایه جدید رو بدید!!!!

بماند چقدر غصه خوردم....چقدر جنگ اعصاب داشتم از اینکه پارسال که اومدیم این خونه بهش گفتم من بسته ها رو باز نمیکنم تا دنبال خونه باشیم بلکه یه نقلی بخریم و آقا با گفتن اعصاب ندارم و گیر نده و این حرفها شونه خالی کرد و حالا....حالا همون خونه ای که پارسال میشد با ۷۰ ۸۰ تومن خرید امسال رهن هم نمیشه کرد....خداااااااااااااااااااااااااااا

الان هم با گفتن اینکه به گذشته برنگرد و فراموش کن میخواد خودش رو آروم کنه....نمیخواد بفهمه اشتباهش باعث عذاب شده...عذابببببببببببب

تو شرکت هم که مرتب با این رئیس خر و الاغ سر و کله بزنم....ای خدا به من صبر عطا کن

گل مادر دیگه حتی گریه هم دل منو باز نمیکنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 7:43  توسط مامان کودکی که بدنیا نیومده  | 

سلام

غمگینم

از دست خودم....از دست خودم

اشتباه کردم....قبول دارم اما این رسمش نبود.... تو هم عصبانی شدی....میدونم...اما مرد وقتی عصبانی بشه میتونه خوش رو کنترل کنه....این رسمش نبود مرد....این رسمش نبود

باید خودم رو عوض کنم...باید کینه و نفرتم رو نسبت به پدر و مادر پدر از دست بدم نازنین مادر اما چطوری؟؟؟ اونا خیلی باعث آزار روحی من شدن...خیلی...

دیگه چیزی ندارم بگم....فقط اینکه پدر با اینکه ازم بابت حرفش عذرخواهی کرد اما این آتیش زیر خاکستر نمیدونم کی عیان شود!!!

خدایا کمک

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 7:37  توسط مامان کودکی که بدنیا نیومده  | 

سلام گل ناز مامان سلام دزیره سلام زهرا جان

 

میبخشید که نتونستم بیام بنویسم....خسلی توی شرکت درگیر ام و نمیتونستم بیام بنویسم تا اینکه امروز گفتم گور پدر کار....همه توی شرکت دارن ول ول میگردن من هم یک ساعت بنویسم!!!

عزیز مادر....باز هم پدر رفته ماموریت....سرزمین نازی ها....اینبار زیاد بهم سخت نمیگذره....نمیدونم چرا....من سرد شدم یا اینکه عاقل شدم....برای خودم خیلی عجیبه....قبلا مرتب براش اس ام اس میزدم تلفن میزدم اگه هتل بود بهش زنگ میزدم....اما الان پدر بنده خدا هی میگه چرا زنگ نمیزنی...چرا اس ام اس نمیزنی....چرا خبر نمیدی از خودت!!!! بخدا نمیدونم چی شده....عاقل شدم....دیگه بچه نیستم....عاقل شدم....دیگه برام هیچ کس ارزش غصه خوردن نداره حتی پدر!!!! ای داد بیداد گلم ببین زندگی با مامان چه کرده!

دیشب اعصابم از دست پدر خرد شد...میدونه من ساعت ۱۰ میخوابم ساعت ۱۰:۰۵ اس ام اس زده که من توی هتل ام بهم زنگ میزنی؟؟!!! تازه وقتی ازم پرسید که سوغاتی چی میخوای تا گفتم کیف و کفش گفت گرون هستش و از این حرفها! منم عصبانی شدم گفتم دفعه دیگه خودم یورو میدم ببری برام خرید کنی اینبار هیچ لیستی برا سوغاتی بهش ندادم....بیخیال دیگه هیچی منو خوشحال نمیکنه

راستی مامان پدر دیروز بعد از دوسال که من عروسشون هستم و پسرشون مرتب میره ماموریت زنگ زد و گفت " تنها نمون عزیزم بیا شبها خونه ما" وای خیلی خودش رو کشت مادر بزرگ!!!!

دیگه چی بگم....هفته پیش رفتیم شمال با دوست پدر اما اصلآ خوش نگذشت....از دست این پدر و اون دوست خسیس نکبتش!!!! دیدی چطوری شیش نفر آدم رو برد رستوران شاندیز و دو تا پرس غذا سفارش داد؟؟؟؟ انگار قرار بود پولش رو خودش بده....حالا خوبه دانگی رفته بودیم سفر و الا اگه مهمون اینا بودیم که بیچاره بودیم....باورت میشه من پنجشنبه گرسنه موندم؟؟؟!!!! لعنت به هر چی آدم بی شعور خسیس ه!!!! طفلی پدر هم اصلآ تقصیری نداشت جز اینکه همه چیز رو سپرده بود به اون دوست گندیده اش!

از دست رئیس هم که دارم میمیرم دیگه....اصلآ اینروزها همه روی اعصاب مامان هستن

وای میدونی چی شد....دو هفته پیش که خونه مامانی مولودی بود من همسایه مون رو که پرستاره دعوت کردم و اونم بعدآ بهم گفت که توی مولودی دعا کرده امسال خدا به من نی نی بده که اون بتونه پرستاری کنه و بشه پرستار خصوصی من!!!! ای بابا ...آخه ما نی نی مون رو حالا نمیخوایم به کی بگیم؟؟؟ خودت بگو دوست داری وقتی مامی و پدر مستاجر ان بدنیا بیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 8:56  توسط مامان کودکی که بدنیا نیومده  | 

چشمهایم را روی هم میگذارم

به رویا فرو میروم....در رویا من خودم هستم....خود خودم اما با فرقهای بیشماری در زندگی.... در رویا زیبایم...زیباتر از این....زیبا و ظریف.....خودم را در خانه ای میبینم....یک خانه زیبا یک گوشه ای در این دنیای بزرگ....یک خانه دوبلکس با سقف شیروانی.....نمای سنگ قرمز و سفید....داخل خانه اما رنگ غالب صورتی است.....دیوار ها کاغذ دیواری سفید و صورتی ملایم....نرده پله های طبقه بالا صورتی است و پرده ها حریر سفید .....مبل راحتی چرمی سفید است و چوب گردو ولی مبلمان ساتین صورتی و طلایی نقره ایست.... آشپزخانه ام پنجره ای قدی رو به حیاتی مصفا دارد که استخر کوچکی در آن قرار دارد....درهنگام انجام کاری در ظرفشویی تمام باغچه و استخر حیاط منظره ایست که رو به من نمایان است....طبقه بالا موکت های کرم رنگ دارد و دیوار اتاق خواب ها صورتی است....من در این خانه فرمانروایی میکنم....عصرها کودکم را درون کالسکه قرار میدهم و خودم بلوز و دامنی ساده به تن میکنم و با کودکم به پیاده روی میروم....اینجا در شهر من ...در محله من....همه به هم لبخند میزنند اما کسی با کسی کاری ندارد....خانم مسن همسایه در باغچه مشغول حرس کردن درختان است....در طرف دیگر مردی با دوچرخه عبور میکند و من سبکبال و بی خیال اکسیژن تنفس میکنم و خرامان میخرامم. شهر من شهری است کوهستانی....مردمانی دارد شاد....با خیالی راحت و آسوده به میان مردم میروم....برای خرید به هرکجا پا میگذارم از خرید خود خرسندم....برای من خریدن کیف Chlohe اصلآ گران نیست و من در خرید کردن ید طولایی دارم.....کودکم در کالسکه در حال دیدن مناظر اطراف است و من قصد دارم امروز کلی برای خودم خرید کنم.....به یک فروشگاه زنجیره ای میروم...فروشگاهی ۷ طبقه ای که در آن میشود از شیر مرغ تا جون آدمیزاد خرید....

به خانه برگشته ام....کودوکم خواب است و من مشغول تهیه شام...شامی سبک برای صرف آن با همسر عزیز تر از جانم...در رویا باز چشمهایم را میبندم....برای داشتن خانواده ام از خدا تشکر میکنم....برای داشتن رفاه خانوادگی و رفاه اجتماعی از خدا تشکر میکنم....برای داشتن همسر شغل خانه و درآمد کافی از خدا تشکر میکنم....برای سلامتی خودم و خانواده ام از خدا تشکر میکنم و او را شاکر ام....برای داشتن چنین خانه ای در چنین منطقه زیبایی روی کره زمین از خدا سپاسگزارم....

یک فنجان کاکائو داغ آماده میکنم و به همراه کلوچه های محلی جلو تلویزیون مینشینم و از دیدن برنامه مورد علاقه ام لذت میرم

خدایا چقدر آرامش دارم.......داشتن خانه...امنیت شغلی و اجتماعی....رفاه خانوادگی و اجتماعی....آزادی در نحوه زندگی...همه و همه باعث میشود تا زندگی تبدیل به جامی عسل شده که آنرا لاجرعه بنوشم....

چشمهایم را میگشایم....پشت میزم در شرکت نشسته ام....مانتوی سبز یشمی و مقنعه ای خاکستری به تن دارم....آینده ای مبهم پیش رو دارم و رئیس بی شعور احمق ام بالای سرم ایستاده و من را که در حال نوشتن هستم نگاه میکند....خدایا چقدر از این زندگی تا آن زندگی تفاوت وجود دارد

من تلاش میکنم آن زندگی مال من است ...مانند سیبی که باید دست دراز کنم و آنرا از توی سبد بردارم!!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:40  توسط مامان کودکی که بدنیا نیومده  |